تبليغاتX
شولا

Me

عجیب روانند این روزها، انگار که یاد گرفته باشم عنان زندگی را به دست بگیرم، حتی اگر سخت باشد حتی اگر  تلخ!

زودتر می آیم خانه، گه گاهی می روم خرید، می چرخم بین خوراکی ها، بسته به حال آن روزم انتخاب می کنم، طعم ها را، رنگ ها را، آشپزی می کنم...

 بعد از مدتها غرق می شوم در کتابهایم، درس می خوانم... لذت می برم! دانشگاه دیگر آنقدرها جای آزاردهنده ای نیست، همراه می شوم با کلاس، بحث می کنم، می گردم،می نویسم... 

کار می کنم، عاشقانه! نه آنقدر زیاد که دلم لک بزند برای یک ساعت استراحت، نه آنقدر کم که خلائش را در زندگیم احساس کنم، برای تک تک کلاسهایم وقت می گذارم، فکر می کنم به تک تک لحظاتش، که چه طور هیجان انگیز تر باشد و مفیدتر... لذت می برم، عشق می کنم...

با یوسف ریاضی می خوانیم، به شدت معتقدم زندگی ای که خالی از ریاضی باشد انگار چیزی کم دارد، یک لذت هایی  را انگار می شود در این علم پیدا کرد که خاص خاص خودش است، که حیف است اگر آنقدر درگیر زندگی شوی که نتوانی طعمش را بچشی...

هدفهایم برایم پر رنگ تر شده اند، برنامه ریزی دارد بعد از مدتها در زندگیم معنی پیدا می کند، و من عجیب مصمم شده ام که سهمم را از زندگی بقاپم...

آدم های زندگیم را هم دارم، هیچ کدام آنقدر پررنگ نیستند که تمام حجم زندگیم را بگیرند، و چه قدر من  دوست دارم این حضور نسبی را، آدم هایی که هستند تا لحظه های دلنشین را به وجود بیاورند و بروند، گه گاهی، گپی، خنده ای، گریه ای، گله ای، ذوقی، حسی، تجربه ی مشترکی... و همین! و تمام! تا یک گه گاه دیگر...

هنوزم چیزهایی آزارم می دهد، زیاد حتی، اما انگار که یاد گرفته باشم عنان آنها را نیز به دست گیرم، انگار که یاد گرفته باشم چه طور می توان خود را وفق داد و از دست نداد که هیچ.. به دست هم آورد...

چیزهای کوچکی هم هست، گاهی آواز می خوانم ، گاهی ساعت ها فیلم می بینم، و ساعت ها بعدترش گیج می زنم در حجم عجب فیلمی که بود،گاهی دلتنگ می شوم،دانه می ریزم برای گنجشک ها، نه برای اینکه کلیشه ی خوبیست، برای آنکه غرق لذت می کند مرا، گاهی سوار تاکسی که می شوم، آنقدر بلند صبح بخیر می گویم که همه بیدار شوند از خستگی همیشگیشان یک ذره حتی شاید، گاهی یکهو می آیم تو اتاقت، بی هوا گونه ات را می بوسم، و ضعف می کنم برای لبخندت که عمیق است و ماندنی، که هی! دختر من است ها...!

 

!! | 10:36 AM | Tue 10 Nov 2009

13 آبان!

چه قدر من نیاز داشتم به شرکت تو راهپیمایی امروز....

شاید فقط واسه اینکه خیالم راحت باشه که فقط من نیستم که خسته ام اما معترض ...

شاید فقط واسه اینکه خیالم راحت باشه که می شه هنوز امیدوار بود...

شاید فقط واسه اینکه خیالم راحت باشه که این جنبش به این راحتی ها قرار نیست خاموش بشه...

راهپیمایی امروز واقعا ارزش رفتن و اذیت شدن رو داشت....واقعا داشت!

!! | 10:55 PM | Wed 4 Nov 2009

می‌نشینم  کنار ميزت
و آنقدر شیطنت می‌کنم
که صدای همه چیز در بیايد
صدای جاقلمی و قلم‌ها
صدای خودنويس توی دستت
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا
...
آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.


پ.ن: این شعر مال من نیست

!! | 3:37 PM | Sat 31 Oct 2009

My Sweetest Ever!l

مرور می کنم...تک تک خاطره هامون رو...

چه قدر من با توی لعنتی خاطره دارم آخه...

تهران که اومدم گمون می کردم خیلی کمرنگ بشم، خیلی کم رنگ بشی...

گمون می کردم اگه دوباره ببینمت اونقدر حرف مشترک نداشته باشیم برای گفتن

گمون می کردم دیگه خبری نباشه از اون شیطنتایی که راست کار خودمون دوتا بود  فقط!

از اون کلمه های من در آوردی که با عشق می ساختیمشونو بعد می دیدیم سه سوت تو دهن همه می چرخه!

از اون ساعت ها ولو شدنا و حرف زندنا و ریسه رفتنا و غصه خوردنا و ندونستنا و ...

از اون نصف شب تلفنی حرف زدنا و زمین و آسمون و بهم بافتنا و...

از اون همه کافی شاپ رفتنا و رستوران رفتنا و بخور بخورایی که آیی می چسبید با تو...

از اون همه برنامه های هیجان انگیزی که منتظر بودیم بهونه گیر بیاریم که استارتشو بزنیم...

از اون همه انرژی ای که با عشق میذاشتیم واسه هر جایی که قرار بود یه فعالیت تازه شکل بگیره...

آخ که  چه قدر من با توی لعنتی خاطره دارم آخه...

اون زمان...

فکرشم نمی کردم که اینقدر دوستیمون حل شده باشه، اینقدر پایه هاش محکم باشه که به این بادا که نلرزه هیچ، با این بادا محکم ترم بشه...

فکرشم نمی کردم که از اون به بعد میلیون ها خاطره ی فوق العاده تر، با هم داشته باشیم...

فکر نمی کردم که هر اتفاقی که بیفته، هر کسی هم که نباشه، همیشه ته دلم قرص باشه که یه دوست جون بی نظیر دارم که همیشه هست، تو هر شرایطی...

 

ســــمــــیــــــــــــــــــــــــه عسلـــی! تولدت یازده تا مبارک! یادت نره، امروز باید آرزو کنی سال دیگه با هم تولدتو جشن بگیریم!می شه پی لییز!؟

  وایییی که من عاشق این دخترم! رسما! >:D<

 

پ.ن: همین  الان کاشف به عمل اومد که  کلا امروز روز عددای هیجان انگیز ه مثل اینکه ....هشت هشت هشتادو هشت که هست، تولد سمیه عسلی هم هست، امام هشتم جان هم که ظاهرا به طرز هیجان انگیزی امروز به دنیا اومدن،هفتمین روز اون  پروژه ی مشترکمونم که هست،  ظاهرا این پست صدمین پست وبلاگ منم هست... می شه انوقت چه خبره یعنی؟ :دی

 

!! | 1:35 PM | Fri 30 Oct 2009

مسئلتن!

پلیس های محترمی که گوشه اتوبان ها می ایستند و با عشق تمام توانشون رو می ذارن تو دستاشون و با شدت به ماشینها اشاره می کنند برو، برو! اگه اینکارو نکنن احیانا ماشین ها خودشون نمی دونن که باید برن؟!

!! | 11:4 AM | Wed 28 Oct 2009

Here it comes...!l

امروز من عاشق آفتاب ظهر  بودم و 

 لم دادن یه گوشه و

یه شال بلند گرم گذاشتن رو شونه هامو

شیر داغ خوردن تو لیوان سفالی خوش رنگ قد بلند تپل و

یه چند تا کتاب دوست داشتنی و

یه دفتر چه یادداشت و یه خودکار مشکی روون...

 

اینا همه یعنی پاییز من شروع شد...

!! | 12:26 PM | Tue 27 Oct 2009

باید ساعت ها می نوشتم، می نوشتم تا پیدایش می کردم...

نوشتن هیچ فایده ای هم که نداشته باشد  به من مجال می دهد تا خوب وراجی کنم، هر چه دلم می خواهد به زمین و زمان بگویم ، خوب پیش داوری کنم ، خوب داد و بیداد کنم و خالی شوم از این همه سر و صدای بیخودی که ذهن و روح و جسمم را به بازی گرفته...

باید ساعت ها می نوشتم....

درونم که ساکت شد، انگار که یک آن خودش را نشان دهد، انگار که تازه دیده باشمش که چه قدر باشکوه و لطیف و روح نواز است.... ناخودآگاه به وجد آمدم...و تمام آن همه غصه و رخوت و نگرانی و دلهره به یکباره رفت و جای خودش را داد به یک حس بی مانند سرشار.... و من یکباره چه قدر فهمیدم، چه قدر پیدا کردم، چه قدر سبک شدم، چه قدر گریستم و چه قدر خندیدم...

گاهی باید سکوت کرد و از تلالو این قدرت لایتناهی که افتخار داشتنش نصیب تو شده لذت برد، باید با دنیا آشتی کرد و نترسید از اماها و اگرها، باید ایمان داشت به قدرتی که نمی توان از عظمتش حتی سخن گفت... باید ایمان داشت و خاطر جمع بود که وصل خواهی شد، وصل خواهی شد به هر ذره ای که این قدرت را می شناسد که قدر می داند و تو تنها باید بروی، بروی  و دلت قرص باشد که  هرگز پشیمان نخواهی شد... باید باور کنی که گاهی شعار ها  چه قدر می توانند واقعی باشند...

 

نماز شکر امروز... دلچسب ترین نمازی بود که تا به حال خواندم...

به جرات می توانم اعتراف کنم این سبکی بی نظیر امروز را سال ها بود شاید که نچشیده بودم...

 

من چه قدر آندره ژید را دوست دارم و این جمله ی معروف فوق العاده اش را:
" ناتانائیل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری "

 

وه که چه قدر این واژه ها کمند برای تمام آنچه که دوست دارم روی کاغذ بنشیند... چه قدر...

 

!! | 7:55 PM | Fri 16 Oct 2009

When You Are The Cutest Ever!-2

- مونا! تو هم می خوای تو جشن خوراکی های من شرکت کنی؟

- جشن خوراکی هـــا؟!

- آره  می خوام پنجاه هزار تومن( تومن! تُمن نه ها! تومن!) بردارم برم همه اشو خوراکی بخرم!

- ؟؟!!؟!

- ببین سال دیگه، دو هفته به شروع مدرسه ها  یعنی شونزده شهریور،اون موقع پولام شده سیصد هزارتومن، بعد دویست هزار تومنشو از بانک درمیارم، با صد و پنجاه تومنش یه گوشی می خرم، پنجاه تومن دیگه اشم می روم خوراکی های خوشمزه می گیرم، هر چی دلم بخواد! حالا فهمیدی؟ خب بگو دیگه!  تو هم می خوای شرکت کنی تو جشن خوراکی ها  یا نه!؟

!! | 7:3 PM | Fri 9 Oct 2009

When You Are The Cutest Ever!l

-  مونا مونا! امروز شعر "برگ درختان سبز " که مال سعدیه رو حفظ کردیم

 - اِ! چه خوب! بخون ببینم داداشی؟!

-   ..... برگ درختان سبز در نظر هوشیار    هر ورقش دفتریست معرفت کردگار....

-  می دونی این بیتش یعنی چی؟

- آره! یعنی اینکه تو اگه بری یه عالمه برگ جمع کنی بعد اگه برگات بزرگ باشن، می تونی بذاریشون کنار هم باهاشون دفتر درست کنی، بعد در مورد خدا توش بنویسی.... راستی مونا با چی میشه روی برگا نوشت؟!

!! | 10:7 AM | Wed 7 Oct 2009

Believe it or not

یار بود، کنار نبود...

 و مشکلات بود و تشویش بود و بهانه بود و خستگی بود و دلگیری بود و...

یار بود، کنار بود...

 مشکلات زیادتر بود و تشویش ها زیادتر و بهانه ها زیادتر و خستگی ها زیادتر و دلگیری ها زیادتر...

اما بود که بود، به گوز کلاغا!

!! | 6:7 PM | Fri 2 Oct 2009